|
مکتب عشق سیه چشمی به کار عشق استاد، به من درس محبت یاد می داد مرا از یاد برد آخر ولی من بجز او عالمی را بردم از یاد شراب بدین افسونگری، وحشی نگاهی مزن بر چهره رنگ بیگناهی. شراب تو، شراب زندگی بخش شبی می نوشتمت خواهی نخواهی رقص شکفتی همچو گل در بازوانم درخشیدی چو می در جام جانم به بال آن چشــــم وحشـــی کشاندی تا بهشت جـــــاودانـــــم
ای شب، به پاسِ صحبت دیرینِ ،خدای را با او بگو حکایت شب زنده داریم با او بگو چه می کشم از درد اشتیاق شاید وفا کند، بشتابد به یاریَم ای دل، چنان بنال که ماه نازنین آگه شود ز رنج من و عشق پاک من با او بگو که مهر تو از دل نمی رود هر چند بسته مرگ، کمر بر هلاک من ای شعر من، بگو که جدایی چه می کند کاری بکن که در دل سنگش اثر کنی ای چنگ غم، که از تو بجز ناله بر نخاست، راهی بزن که ناله از این بیشتر کنی ای آسمان، به سوز ِ دل من گواه باش کز دست غم به کوه و بیابان گریختم داری خبر که شب همه شب دور از آن نگاه مانند شمع سوختم و اشک ریختم ای روشنان ِ عالم بالا، ستاره ها ! رحمی به حال عاشق خونین جگر کنید یا جان من ز من بستانید بی درنگ یا پا فرا نهید و خدا را خبر کنید ! آری، مگر خدا به دل اندازدش که من زین آه و ناله راه به جایی نمی برم جز ناله های تلخ نریزد ز ساز من از حال ِ دل اگر سخنی بر لب آورم آخر اگر پرستش او شد گناه من، عذر گناه من،همه، چشمان مست اوست تنها نه عشق و زندگی و آرزوی من، و هستی من است که آینده دست اوست. عمری مرا به مهر و وفا آزموده است داند من آن نیَِم که کنم رو به هر دری او نیز مایل است به عهدی وفا کند اما ــ اگر خدا بدهد ــ عمر دیگری!
زيبايی يه زن به لباسهايي که پوشيده... ژستی که گرفته و يا مدل مويی که واسه خودش ساخته نيست زيبايی يه زن بايد از چشماش ديده بشه به خاطر اين که چشماش دروازه ی قلبش هستند جایی که منزلگه عشق ميتونه باشه زيبايی يه زن به خط و خال صورتش نيست بلکه زيبايی واقعی يه زن ..انعکاس در روحش داره محبت و توجهی که عاشقانه ابراز میکنه هيجانی که در زمان ديدار از خودش بروز ميده و خلاصه زن و مرد خوشبخت : مردی هست که اولين عشق يه زن باشه خوشبخت اما خوشبخت تر زنی هست که آخرين عشق يه مرد باشه
خدایا به من توفیق تلاش در شكست صبر در نا امیدی *رفتن بی همراه *جهاد بی سلاح *کار بی پاداش *دین بی دنیا * مذهب بی عوام *عظمت بی نام*خدمت بی نان *ایمان بی ریا *خوبی بی نمود* عشق بی هوس *تنهایی در انبوه جمعیت *فداکاری در سکوت * و دوست داشتن بی آنکه دوست بداند عطا کن .
زندگی آرام است، مثل آرامش یک خواب بلند.
زندگی چرخش این عقربه هاست، زندگی راز دل مادر من. زندگی پینه ی دست پدر است، زندگی مثل زمان در گذر...
چو آن یغماگر از راه آمد و بنشست ببرد از چشم های شمعدان سو را پریشان کرد در شب دود گیسو را گرفته چنگ افسون ساز را در دست. چو از راه آمد و بنشست نوا در تارهای چنگ خود انداخت دگر گون پرده ها پرداخت هزاران تار جان بگسست. سبو را بر لبان عاشقان بشکست وفا را در نگاه فتنه گر گم کرد طمع در بردن دل های مردم کرد چو او باز آمد و بنشست « سیاوش کسرایی»
سال ها شد تا که روزی مرغ عشق نغمه زد بر شاخۀ انگشت من آشیان آسمان را تر ک گفت لانه ای آراست او در مشت من، دست من پر شد ز مروارید مهر دست من خالی شد از هر کینه ای دست من گل داد و برگ آورد و بار چون بهار دلکش دیرینه ای سینه اش در دست هایم می تپید از هراس دامهای سرنوشت سخت می ترید از پایان وصل وز پلیدهای خاطر های زشت: « آه اگر روزی بمیرد عشق ما وای اگر آتش، به یخبندان کشد خندۀ امروز ما در شام یأس اختران اشک در چشمان کشد» من نوازشگر شدم آن بال و پر من ستایشگر شدم آواز او خواستم،بوییدم و بوسیدمش با نیازی بیشتر از ناز او . عاشقان هر کس که دارد از شما مرغ عشقی بر افراز شاخسار پاسداری بایدش هر روز و شب چشم ترسی بایدش از روزگار. هر کجا در هر خم این رهگذر در کمین بد خواه سنگ انداز هست عشق من پر داشت آه ای عاشقان پر برای جنبش و پرواز هست. در غروب یک زمستان سیاه مرغک من ز آشیان خود گریخت دور شد، در اشک چشمم محو شد بعد از او هم سقف این کاشانه ریخت. در بهار پر گل این بوستان دست من تک ساقۀ پاییز ماند برگ های خشک عشقی سوخته برفراز شاخه ها آویز ماند. گرچه دیگر آسمانها تیره است شب ز دامان افق سر می کشد باز با پرواز مرغان بهار آرزویی در دلم پر می کشد . می فریبد دل به افسون ها مرا می سراید بر من این آوازها: بال دارد، بال دارد مرغ عشق باز خواهد کرد او پروازها. « سیاوش کسرایی»
.*..lovel…*
ای مانده در یاد !در هر شفق، در هر غروب تلخ و دلتنگ کز گردش چرخ خورشید غمگین چون سری آلوده در خون بدرود گویان میلغزد و در چاه مغرب می نشیند آن تلخ بدرود تو می آید به یادم چشم غم آلود تو می آید به یادم در هر سحر در هر فلق در هر سپیده کز بوسه ی گرم نسیم مهربانی لب های گل ، وا میشود بهر تبسم هر شب که دست نقره افشان شهابی خط می کشد از نور، پیش چشم مردم در شام های سیمگون ماهتابی کز ماه ،گرد نقره ریزد برگل یاس هر شب که مه می خندد و از آسمان ها تک تک ستاره می دمد همرنگ الماس الماس دندان تو می اید به یادم در هر زمستان کز تابش خورشید ، برف از شاخه ی گل چون دانه اشکی قطره قطره می لغزد و بر برگ گل ها می نشیند یاد شبی سرد هر گه که تک تک می خورد بر پشت شیشه
|
About![]()
یکی در آرزوی دیدن توست Archivesاسفند 1387بهمن 1387 دی 1387 Links
چشم یار
ابتدا نيت كنيد سپس براي شادي روح حضرت حافظ يك صلوات بفرستيد .::.حالا
كليد
فال را فشار دهيد.::. |